در آینه ی قلبم خود را جستجو کردم... |
چشم زانوی غم بغل زده
و به ماه نظاره می کند
یک آن، دست بر قلب آسمان می برد
وستاره ی بخت خود را جستجو می کند
پر نورترین را گلچین می کند
اما ستاره نور ماه را ندارد
وقتی ماه را در آغوش می گیرم
خورشید امان نمی دهد
و انوار سوزانش ماه را از آغوشم می رباید
و از شکاف دل غم
از نگاه تو شب می بارد
و از دست تو هیچ
از میان باغچه ی همسایه گل می آید
و از میان باغچه ی دل من نفرت
از میان کلام من سلام فرار می کند
و از زبان تو جواب
اما نمی دانم
که اشتباه از ذهن من تراوش کرده
یا دل سنگی تو...

تا غمت دوچندان نگردد
اما حدیث غم هایم را
برای کدامین یار بخوانم
وقتی که یاری جز تو ندارم
و دل تو از دل من خراب تر است
چگونه می توانم بگویم شانه هایم خسته است
وقتی اشک از چشمان بی گناهت جاریست
خوب من،
ای کاش لبخند بر لبانت موج زند
درد را از چشمانم برباید

بی تاب و بی قرار و در حصار خود زندانی !
بال بگشا که زمین جای تو نیست
آسمانی باش
بی حد و مرز تر از هر آنچه هست
بدان حتی اگر از نژاد ماکیان باشی ، در کنار عقاب سرآمد آسمانیون خواهی شد
نمی دانم بذر این لحظه ی شوم را کدام گناه من در دل کاشت
که این چنین زرد و پژمرده ام کرد !
دیگر هیاهوی این دل خراب نفس خواندن ندارد
و تنها زجّه ی کرکس های شوم شیطانی،
ترس و وحشت را فرا می خواند.
خدایا ! مرا ببخش تا قلب شکسته ی من، بهار دیگری را در آغوش گیرد.
اشک های جاری من،
روانه ی وحشت خواب های شبانه ام شده است.
کوله بار غم انباشته تر از گنجایش لحظه هاست.
افسوس که حتی خنده های روی لب نیز عاریه ای است،
برای دلخوشی تو خوب من!
اما بهای آن را چه کسی می پردازد؟
تو؟! نمی دانم...
پرده ی اشک هایت حائل ما شده است.
اگر غصه هایت پایان نپذیرد،
من نیز از این غوطه وری در اشک، رهایی نخواهم یافت.
بیا و این دل غم زده ام را رهایی ده...
چنان تن به زمین و آسمان گره خورده است که توانایی بر خواستن ندارد ؛
گویی جان دگر خواستار ماندن نیست و دل از من بریده .
اما نمی توانم دستانش را رها کنم ؛
می ترسم !
گمان نمی کنم عاقبت خوش باشد ،
چرا که دل از من رنجیده و دیگر هوای دیدنم به سرش نمی زند ؛
افسارش در دست دیگران است
می ترسم !
جرأت دیدن خود را در زلال آینه ندارم
اسیری هستم که توانایی شکستن قفس ندارد
دیگر نور، میهمان دل ما نمی شود
پرده ها را کنار می زنم ولی افسوس که چشمانم نیز از دیدن خودم گریزان است
دیدگان، دل به دیدن می دهند .
با دقت نظاره می کنم …
نه ! این من نیستم ،
خالقش کیست ، نمی دانم !
تنها این را می دانم : نقابی است که همگان مرا با آن می شناسند .
براستی من کیستم ؟!
می ترسم نقاب را کنار زنم و خود را پر از تهی ببینم !
من کیستم؟!
قلبم می تپد
قلب کوچک من
در میان سینه ای که گشایش یافته
برای درک و فهم آنچه نمی دانستم
می خواهم بدانم
دوست دارم که بدانم
از ته دل ، از اعماق جان
صدای تپش قلبم را می شنوم
ندای عشق را می گویم
ندایی که گوش را می نوازد و مرا به راه تعالی می خواند.
بیا ، بیا که دل در انتظار دیدن آن لحظه است که به سوی غروب پرواز می کنی.
لحظه ی جنون !
به امید آن لحظه...
در کویر آرمیده ام و به جای جای آن می نگرم !
حس آشنایی در من بیداد می کند
حسی که آن را در رویاهای کودکیم چشیده ام .
من پای در جاده ی تعالی نهاده ام و می خواهم اوج بگیرم ؛
جاده ای که یک کبوتر و یا شاید یک عقاب می پیماید.
بک جاده ی آسمانی ، برای رسیدن به رویاهای آسمانی !
اما هنوز پرواز را نیاموخته ام
گاهی بر زمین می افتم ؛
بال هایم گر چه خسته اند اما خستگی را به فراموشی می سپارم
تا شیرینی شوق پرواز را مزمزه کنم !
خدایا ! تو پرواز کردن را به من بیاموز ، من خودم اوج گرفتن را خواهم آموخت .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|