در آینه ی قلبم خود را جستجو کردم... |
پشت پنجره های دلم ،
یه دنیا حسرت با تو بودن نشسته
فقط دستای مهربون تو می تونه
منو به اون روزای دوست داشتنی بر گردونه
وقتی تو کوچه باغ خاطرات قدم می زنم
یادت مثل آتیش توی قلبم زبونه می کشه
ولی این و خیلی خوب میدونم
که تنهایی سهم من نبود

وقتی شب سرد است
وقتی فقط تاریکی هست که بماند
وقتی سکوت فریاد می کشد
وقتی پنجره بسته است
وقتی باران نمی بارد
وقتی دل می گرید
وقتی چشم می میرد
وقتی من تنهام
وقتی تو نیستی
من هم می میرم ...

وقتی عظمت تو را دیدم
دل را وسعت دادم
تا بتوانم تو را در دل جا دهم
برای همیشه
برای خودم
اما ای کاش هرگز چنین خطایی نمی کردم
تو رفتی و نیاز با تو بودن ماند
و حالا من هستم و قلبی تنها
برای همیشه
یرای هیچ کس...

بر دل کویری من ببار
تا جوانه ای سر بر آرد و قلبم حیات یابد
رحمی کن و جانی دوباره ببخشا !
جان ز کف داده ام
و بر لب های خشکیده ام درخششی نیست.
آفتاب محبت را بر دستان سرد و لرزانم بتابان
تا غم را از چشم زدوده
وعشق در فضای روانم جاودانه شود.
مرا دریاب....

گل بشکفت و
لبخند را بر لبانم نقاشی کرد
گل بشکفت و
دریچه ی دل رو به بهار چشمانت گشایش یافت
دمادم بشکفته باشی، نو گلم
که نفس از عطر وجود تو می گیرم

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|