تبليغاتX
رنگ خط خطی - برگی از پاییز
 
در آینه ی قلبم خود را جستجو کردم...
 

نمی دانم بذر این لحظه ی شوم را کدام گناه من در دل کاشت

 که این چنین زرد و پژمرده ام کرد !

 دیگر هیاهوی این دل خراب نفس خواندن ندارد

 و تنها زجّه ی کرکس های شوم شیطانی،

 ترس و وحشت را فرا می خواند.

خدایا ! مرا ببخش تا قلب شکسته ی من، بهار دیگری را در آغوش گیرد.

اشک های جاری من،

 روانه ی وحشت خواب های شبانه ام شده است.

 کوله بار غم انباشته تر از گنجایش لحظه هاست.

 افسوس که حتی خنده های روی لب نیز عاریه ای است،

 برای دلخوشی تو خوب من!

اما بهای آن را چه کسی می پردازد؟

  تو؟!  نمی دانم...

پرده ی اشک هایت حائل ما شده است.

 اگر غصه هایت پایان نپذیرد،

 من نیز از این غوطه وری در اشک، رهایی نخواهم یافت.

بیا و این دل غم زده ام  را رهایی ده...

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:49  توسط سمیرا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM